دست های پر دروازه ام نمی شود سالی
به تماشای برفی که نباریده بودم باز
آغاز غمی که اینهمه روی باد
شریک دزد است و
درازی راهی که از نخاع این خاک می گذرد
شبی تو از سرم به سرم زدی
دلم را برداشتم که بگویم
زمین همین یک وجب را داشت
همین یک و هفتاد و هشت سانتی متر عاشقی که گم کرده بود
لا به لای عقربه ها
از دور تر و دور تر از هلالی این بازو
خوابت گرفته بود و
خنجر
پشت در پشتم را پاره می کرد و
صدای خون شدم از حرف
انگار تفاوت دوغ و دوشاب است
ماجرای درد ما
انگار
تو همینجا نشستی که یک پله به دریا بکشی
و من هم هلش بدهم کسی که هلم داد و
هل کرده بودم که هل هلکی حول و ولا ورم دارد
انگار
تشابه مست و مرگ است
ماجرای درد ما
.
.
.
این قلب من دارد زوزه می کشد مثل سگ هار
و آفتاب کهنه ای که تو نقاشی کردی روی بوم
دیگر آفتابه ای شده در دستهای روزگار
خوابیدم که مدادهای مرده را نبینم
خواستم با همین دست های خودم
کفنی خریده باشم شاید
ثواب یک عمر عبادت تا صبح
بهشت خریده ای روی میزم باشد
چند تا فرشته لاغر مردنی
حساب و کتاب تنی را که فروخته ام
زیر همین خاک بی معنا
انگشت به سوراخ شده ام نی نی جان!
نی نی نای نای من
از ژرفی این چشم حسابی پکیده ام
و لاشه مغزم را که از تعفن مغزم فراری بود
گذاشتم لای چرخ
که بچرخد هی
بچرخد از خیالی سوخته
زیر این زوزه ای که دارد هنوز
چشم های تو را شانه می زند.....